تبليغاتX
blogers
××× تنها در باغ ×××

 

 

 

میشنوی ...

 

سکوت و نگاهم را در هم می آمیزم

میشود فریادی بیصدا،

گوش کن ...

میشنوی فریاد بی صدایم را 

می شنوی ...؟؟؟

 

+ نوشته شده در 86/11/28ساعت 19:29 توسط قاسم |
 

غرور...

 

 

 

 

+ نوشته شده در 86/11/20ساعت 14:15 توسط قاسم |
 

رفتم...رفتم جایز نیست...میروم...

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

درلا به لای دامن شب رنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارق شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

+ نوشته شده در 86/11/14ساعت 18:47 توسط قاسم |
 

تنهایی...

 

 

تنها در باغ

 

خواهم سوخت،

در بي ستارگي آسماني كه،

از هر سو به غروب مي رسد،

و تو،

پرنده كهكشان رويا هاي آفتابي ميشوي...

حالا بي خدافظي مي روم

تا ندانسته باشي

بي تو!

تا كدام سياره سوخته

خاكستر مي شوم!!!

 

+ نوشته شده در 86/11/06ساعت 14:19 توسط قاسم |