تبليغاتX
blogers
××× تنها در باغ ×××

 

 

 

براي آخرين بار...

امروز ساعت ۱۷:۳۰ بلیط قطار دارم یه سفر ۱۸ ساعته و بعد یه حضور ۸۰ روزی(واج آرایی در۸) وانشالله اگه خدا بخواد بعد از مشقت ها و سختی های زیاد با  خوشحالی و سر بلندی دوباره بر میگردم تا زندگی جدیدی رو به امید پروردگار شروع کنم.

همین الان که داشتم این نوشته ها رو می نوشتم آقا محسن و محمد آقا  با من تماس گرفتن و منو شرمنده کردن یاد جمله طنزی که گفتند افتادم  :::::غصه نخور کرگدن تو هم یه روز می پری :::::(یه روزی امیدوارم جبران کنم) .

شايد تا ۸۰ روز ديگه آخرين آپم باشه اميدوارم كه تمامي دوستان منو ببخشين به خاطر اين مدت ولي اميدوارم به اميد خدا اگه تونستم به سلامتي اين دوره رو به خوبي پشت سر بزارم ديگه هميشه به موقع آپ كنم.

هرگز سفرمون به نراق ....و يا اون قضيه مسافر...رو فراموش نميكنم نه به خاطر اينكه يه سفر بوده فقط به خاطر خاطرات خوبي كه تو اين سفر با دوستان داشتیم از همه  تشكر ميكنم كه تا اين لحظه سعي كردن تو اين يه ماه به من خوش بگذره انشالله در سايه ايزد منان و در كنار خانواده هاتون هميشه خوش باشين.

+++++++++++++++++++++++++       يا علي(ع)      ++++++++++++++++++++++++++++++

 

 

خدايادر برابر هر آنچه انسان بودن را به تباهي ميكشد مرا با نتوانستن و نداشتن رويين تن

كن.        (آمين يا رب العاليمن)                                                  

دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 13:30 توسط قاسم |
 

جنگ...

عده ای بایکدیگر می جنگند و یکدیگر را میکشند بدون اینکه یکدیگر را بشناسند و عد ه ای یکدیگر را می شناسند با یکدیگر میجنگند اما یکدیگر را نمیکشند .                                                دکتر علی شریعتی 
+ نوشته شده در 86/01/26ساعت 3:41 توسط قاسم |
 

خاطره...

خیلی وقته که ننوشتم و یا بهتر بگم وقش نبوده که بنویسم هر چند که زیاد قشنگ نمینویسم ولی دیدم خالی از لطف نیست.

ما، یعنی (این چهارنفر) شبا که میشه البته و این یه ماه مرخصی که اومدم جاتون خالی شبا با هم به پیاده روی میریم، خیلی حال میده، حدود5 کیلومتری رفت و بر گشت میشه توی  یه مسیر باحال به طرف باغ فین میریم یعنی از کوچه ما تا در باغ با هم میگیم و میخندیم و ازهمه چیز حرف میزینم، ولی مزاحم دیگران  نمیشیم!!.

اون شب  آخر شب که شد هر کسی به طریقی از ما جدا شدوآ سیدعلی هم که قرار شد بره خونه وچون یه کاری داشت گفت زود بر برمیگرده  ولی هر چه منتظر شدیم خبری نشد که نشد، موندیم من و محسن توی بلوار نشستیم واز خودمون گفتیم واز خوبی و بدی و قدر دوست رو داشتن ، که دوست خوب میتونه از برادر هم به آدم نزدیکتر باشه و چه چیزهایی که از محسن یاد نگرفتم، هر وقت با ایشون یه جایی بودم و بحثی شده همیشه ایشون من رو مستفیذ میکردن، بگذریم  از زمین و زمان حرف می زدیم،  میدونین این جور وقتا آدم میشه مفسر و مفتش و محقق و مجری و بالاخره  همه کاره . از وضعیت جامعه و گرونی و ارزونی، کارت سوخت و اقتصاد و فرهنگ و مد روز و کفش چهره آرایی و پاشنه بلند و کوتاه  و چادر ملی و هنر وگرافیک و عکسهای فوتوشاپیده و علم ودارو و واکسن هپاتیت و  داروی ایدز و رایانه ورم 512 . هارد 200 وسیاست و خبر نگار ازاد شده  و روزنامه و مجله وتیترهای خواننده گمراه کن و  عراق وبغداد و اتوبوس تصادف کرده و انگلیس و بازداشتیهای مفت آزاد شده و احمدی نژاد و بلر و بوش و موبایل واس ام اس و کامپیوتر و وایرلس و اینتر نت ماهواره ای و بلوتوث و خط صفر وکارکرده و   همسایه روبرویی  وخونه نما سفید و کوچه بغلی و همسایه تازه وارد ومستاجرو سگ همسایه و ماشین نو (چرا سور نمیدی؟)صاحب خونه و بچه و بزرگ و زن و مرد و قبولی تو دانشگاه ( چرا شیرینی نمیدی؟) مراسم عروسی و ستاره سهیل شدن و داماددوم و چرا دانشگاه نرفتی؟ تغییر رشته و رفتن به سربازی و چند روز مرخصی و  داشتی و کی میخوای بری و کی کارت میگیری و ..... وای چه چیزایی که نمیشد نوشت و نگفتم و یادم رفت . از شیر رایانه ای مرغ کیلویی خداد تومن تا جون مفت آدمیزادی که دشمنان اسلام اونو راحت میگیرن(الان دیگه باید همه دیده باشن اون ..بهایی که چه جوری با قساوت قلب طرف رو زنده ضبح میکنن) از همه چیز حرف میزنیم وامار همه چیز رو داریم تا خدای نکرده دشمن نتونه به خونمون رسوخ کنه.

در حین همین حرف و حدیثها بودیم که  یهو یه بارونی گرفت و چند رعد وبرق عجیبی زد با صدایی که اومد انگار آسمون ترسیده و دار با گریه  کردن خودش رو خالی میکنه ما هم که زیا د برامون بارون و برف مهم نیست به پیاده رویمون ادامه دادیمآخه اعتقاد داریم تو هیچ کاری هیچ نوع انرژی و نیرویی نمیتونه جلوکار ما رو بگیره   ولی حواسمون هم بود تا مبادا کار دستمون بده  ولی چه صحنه های زیبایی که خلق نشد با بادی که میومد بارون به همه جا مبرسید و همه جا رو خیس میکرد از برخورد بارون با شیشیها ی ماشینها جلوه های نوو غیر قابل تصور ایجاد کرده بود همه به راه خودشون دامه میدادند تصور چنین نعمتی رو نداشتند ولی سعی میکردند هر چه زودتر خودشونرو به سرپناهی برسونن چه یک درخت تنومندوپیری که کنار خیابونه و چه یک پیتزا فروشی و چه عابرینی که سریع دربست میگرفتند و از این بلا( از نظر اونا) هر چه زودتر راحت میشدن ماهم که هنوزاز بارش رحمت الهی مستفیذ بودیم خیلی از این اتفاقات رومیدیدیم و هر لحظه هزار بار شکر خدا میکردیم.

 بالاخره ماهم کم اوردیم آخه باورمون نمیشد که چنین بارون سنگینی بیاد اونم با لباس سبک و هوای سرد وبادی یه چند دقیه ای رو پشت درخت توت سالمندی که سالیان دراز میوه و سایه برای خلق خدا داشته پناه گرفتیم و اونجا نوشته ای ما رو یاد چندین سال پیش و خاطراتی که در دوران تحصیل داشتیم انداخت (انجمن......) بالاخره تصمصیم گرفتیم بدو رو توی باران بریم هم اینکه خودمون رو سریع برسونیم به یه جای مطمین هم اینکه از دویدن توی بارون لذت بریم پاچه ها رو بالا زدیم و با یک دو سه شروع به دویدن کردیم  همین که میدیویم باد و باران به صورت ما میخورد و حسابی ما رو خیس کردو یه حس بسیار زیبایی از دویدن توی باران حس میکردیم نمیدونم شما تا بحال چنین کاری کردین یا نه ولی خیلی حال میده همینجور در حین دویدن از محسن خداحافظی کردم و خودم رو رسوندم خونه به خونه که رسیدم دیدم مثل موش آب کشیده شدم سریع لباسهامو عوض کردم و یه دوش آب گرم بعد از اون خیلی صفا داد .

اون شب برام یه خاطره شد  گتم اونو ثبتش کنم خیلی خوبه هم خودم میخونم هم اونایی که دوست دارن بدونن چه خبره.!

امیدوارم هر جا که باشید در پناه ایزد تعالی و زیر سایه پدر و مادرتون خوش و خرم باشین . التماس  دعا.

 

 

+ نوشته شده در 86/01/22ساعت 17:25 توسط قاسم |
 

تصویر...

+ نوشته شده در 86/01/19ساعت 13:28 توسط قاسم |
 

سال نو مبارک...

+ نوشته شده در 86/01/13ساعت 4:58 توسط قاسم |