تبليغاتX
blogers
××× تنها در باغ ×××

 

 

 

آخرین پست

امروز که در دست توام مرحمتی کن       فردا که شوم خاک چه سود اشک ملامت

  همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی   که هنوز من نبودم تو در دلم نشستی


 عشق هائی کز پی رنگی بود     عشق نبود عاقبت ننگی بود


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت      که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.


امشب با آقا محسن هستم هرگز این شب رو فراموش نخواهم کرد .وقتی داشت این شعرا رو برا م مینوشت خدا وکیلی اشک تو چشمام جمع شد نمی دونم برا چی ولی دلم برا همتون تنگ میشه به فکر همه هستم و امیدوارم شما هم به فکرم باشید. به دلم نشت واقعا که معرفت رو برام تموم کرد. دمش گرم امیدوارم هر جا که باشه خوش و سلامت باشه و در پناه سایه ایزدی هر چی آرزو داره براورده بشه.

 

راستی جای همه خالیه   .....    

 

+ نوشته شده در 85/08/23ساعت 18:10 توسط قاسم |
 

هنر من

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش.

 همین بود که مرا تا حال زنده داشت.

همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

 هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم.

 تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟

 کدام است؟

 هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم

 و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم!

 نمی دانم کدامم؟

 می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم, متکلم!

 نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟

 پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟

 من همان نیستم؟

 اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟

 اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟

 تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.

 می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!

 از علی شریعتی

اصلا یادم نبود که اگه خاطره لب در خونه رو واسه یه نفر زنده کنم

واسه اونم خاطره ی وبلاگش زنده میشه...

برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید

فقط برای ۷ روز صبر کن...

+ نوشته شده در 85/08/19ساعت 23:27 توسط قاسم |
 

پند...

داشتم با یه بنده خدایی میچتیدم که کارمون به جاههای خیلی باریکی کشید و در ضمن اون حرفاش من چیزای زیادی یاد گرفتم و حیفم اومد یه تیکه از اون حرفا رو براتون نویسم.

 

xxxxx: movazeb bashin hamishe enteghade moshtarak dalil ham fekr bodan nist
xxxxx: to zamene ma kheiliha fekr mikardan donbale kare dorosto gereftan
xxxxx: ama gozare zaman behesh fahmond ke baziche bodan
xxxxx: bye
niggarden: mer30 az rahnamaiit

+ نوشته شده در 85/08/16ساعت 17:24 توسط قاسم |
 

مرگ..

   مرگ     مسیول قشنگی پر طاووس است.                         

+ نوشته شده در 85/08/15ساعت 0:32 توسط قاسم |
 

تاسف...

 وقتی یک سهل انگاری ساده و لی غیر قابل بخشش از طرف بعضی ها( حالا کار نداریم که مقصر کیه هر چند که بسیار مهمه ولی الان به این مطلب نمی پردازیم) رخ بده . چنین حادثه ای که برای داروخانه مرحوم دکتر موتمن روی داد اتفاق می افتد و برای بسیاری از همشهریان عزیز باعث تاسف و از نظری موجب هوشیاری بسیاری از کسانی میشه که این چنین کارهایی رو بسیار عادی میپندارند . حالا چندین خانواده داغدار شدن و عزیزانشون رو از دست دادند این چیز کمی نیست که بشه با ساخت یه خونه اون رو به دست اورد ولی از ما گفتن بود اون بچهای که میخواد یه عمر زندگی کنه چطور میتونه نبود پدر رو بالای سر خودش تحمل کنه؟به هر حال برای تموم باز ماندگان آرزوی سلامتی داریم و انشالله امیدواریم که دیگر چنین اتفاقاتی در کاشان رخ ندهد.

+ نوشته شده در 85/08/12ساعت 0:55 توسط قاسم |
 

....ومرگ آن درخت تناور بود     که زنده های این سوی آغاز به شاخه های ملولش دخیل می بستند  و مرده های آن سوی پایان   به ریشه های فسفریش چنگ می زدند....
+ نوشته شده در 85/08/11ساعت 2:49 توسط قاسم |
 

همیشه...

«هميشه پيش از آن كه فكر كني اتفاق مي افتد ... »

+ نوشته شده در 85/08/10ساعت 2:14 توسط قاسم |