تبليغاتX
blogers
××× تنها در باغ ×××

 

 

 

دیگر نمی توانم آه تحمل ثانیه ها نفسم را بریده است در آخرین انتظار شب لحظه ها کبیسه شده اند که قصد دارند مرا از عشق تو باز دارند پرده های سفید خواب را می کشم تا شاید از پنجره بی قراری پرتو خیالات رانده شوند و من اندکی تا صبح بخوابم
+ نوشته شده در 84/04/24ساعت 7:29 توسط قاسم |
 

امان از دست .....

امشب بسیار ناراحت و غمگینم! تا اونجا که ......( ای خدا مرا ببخش.....)

حتما میخواین دلیل اونو بدونین نه  امشب خیلی دلم گرفت ! امشب خیلی مورد ظلم قرار گرفتم ! آیا این بود جواب آن همه خوبی ؟ آیا این  رفتارها درخور من بودند؟ من که دیگر هیچ توقعی ندارم !

به خدا نه بدی ات رو میخوام نه به تو حسودیم میشه و نه هیچ چیز دیگر

تو خودت خوب میدونی که چقدر با هم صمیمی و صاف بودیم ! این بود جواب صداقت!!؟؟

من که در حیرت ماندم نمی دونستم باید چی بگم و چه عکس العملی انجام بدم فقط همین رو میدونم که خیلی ظلم و ستم است!

از همه چیز ناامید بودم دیگر هیچ چاره ای برای کار نمدونستم که در این حین یک دوست عزیز ( که نامش و یادش برای همه چیز در ذهنم خواهد ماند {م .ف }) جمله ای را برایم گفت که بسیار منو به امید و روشنی هدایت کرد . روزنه ای باز کرد تا بتونم دیگر به کسی اعتماد بیجا نکنم . حرفش را باید با طلا نوشت:

از یه نفر میپرسند که چرا شما دیر به دیر به در ختان و گلهات آب میدی؟ گفت علت کار در این است تا در ختان به من اتکا نکنند (عامیانه- خودشان را لوس نکنند) و با ریشه ددوانیدن در خاک بتوانند ریشه خود را هر چه بیشتر فرو نمایند و در تلاش و تکاپو باشند برای هر چه بهتر استفاده کردن از آن موقعیت.

 

و این حکایت داستان من است.

به امید اینکه هیچ کس خیانت نکند و خیانت نبیند

از شما تقاضا دارم هر چه که میتوانید  مرا راهنمایی نمایید

+ نوشته شده در 84/04/15ساعت 0:58 توسط قاسم |
 

عشق.....

مطمئن باش كه اگر

 

پروانه عشقت نبودم

 

شمع تولدت مي شدم

 

و تا آخرين ذره احساسم مي سوختم

 

اما سر نوشت گفته

 

كه بايد بدور عشق تو طواف كنم

 

و ذره ذره بسوزم

 

+ نوشته شده در 84/04/13ساعت 15:33 توسط قاسم |
 

روز کنکور....

لب دروازه دوست

خدايا !

 

اي تنها واژه قوي

 

در لحظه هاي درماندگي من

 

دوباره با سري افكنده

 

و لبهايي بسته . چشماني خيس برگشته ام

 

 

دوباره با سنگ شرارت جواني

 

شيشه توبه را شكسته ام

 

و از كوچه هاي وجدان

 

همچو طفلي به آغوش تو گريخته ام

 

خداوندا . در درون من كارزاريست

 

ميان پاكي و آلودگي

 

 

 

كمكم كن تا حرارت جوانيم را

 

براي گرم كردن دستان سرد يك كودك سرگردان مصرف كنم

 

تا حلاوت لبخندش را بستانم

 

و بر لبان تلخ طفلي ديگر بگذارم

 

تا عدل موازنه شود

 

 

 

قدرتم ده

 

و مرا از منزل هاي بيهودگي نجاتم بده

 

تا ارزش ثانيه ها را درك كنم

 

و هر لحظه را

 

در زير ذره بين رضاي تو بگذرانم

 

 

 

بار الهي! نظري كن

 

تا صندوقچه چوبين سرنوشت ما

 

بر روي رودخانه نيلي روزگار

 

به دست نااهلان نيفتد

 

و روزي اگر افتاد

 

در پاي درخت رحمت خود

 

زبان ناقص مرا بگشايي

 

تا بتوانم سحر مارهاي باغ وجودم را خنثي كنم

 

 

 

 

در سرزمين عاشقان دام بلا بسيارست

هر كه پا در ره اين وادي نهد بيمارست

 

 

+ نوشته شده در 84/04/09ساعت 0:46 توسط قاسم |
 

3 تیر..

امروز روز انتخاباته دومین مرحله از انتخابات امیدوارم کمه شما هم شرکت کنین و این حضور شما باعث کوری چشم دشمنان بشه انشالله.....

 

 

اما برادری ندارم

هیچ گاه برادری از آن دست نداشته‌ام

که بگوید «آری»:

ناکسی که به طاعون آری بگوید و

نان آلوده‌اش را بپذیرد.

 

- شاملو

 

 

 

 

 

 

با الفبایی که چیده اند

سنجابی که از گونه‌ی شهریور گذشت    خواب است

بیدارش نمی کنم

ماه قاچ نیست

تاج هم نیست

رخت آویز است

شال بنفشی که در سینه اش گیر کرده

سهم نگار نیست    نازنین است

با الفبایی که چیده اند

من نچیده ام

شعر چید

حریف اش هیچ کس که هیچ

خدا هم نیست

ترا آفتاب نوشته ام

آفتابگی نکن

با الفبایی که چیده اند

من نچیده ام

سر نخ را بگیر و همین جا گره بزن

پلی که روی روز خم شده فروردین است.

 

من وقتی این شعر سهراب رو میخونم یه جور دیگه میشم

 

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

 

+ نوشته شده در 84/04/03ساعت 2:11 توسط قاسم |