تبليغاتX
blogers
××× تنها در باغ ×××

 

 

 

ممنونم از کسانی که لطفک ردن اومدن وکسانی که نیومدن
+ نوشته شده در 84/02/30ساعت 2:5 توسط قاسم |
 

سلام  سلام یک اقرار است ...... اقرار به بودن ..... اقرار به وجود داشتن و   اقرار به دوباره آمدن

 به همگی دوستان متشکرم از اینکه هوای منو دارین و منو تنها نگذاشتین هرچند که من از همه خسته شدم تمام دوستام به من نارو زدن حاللا به راستی شده ام :


 .... تنها در باغ ..... .


وقتی  بهترین دوستم را به خاطر هیچ از دست دادم .... وهنوز هم نمی دانم برای چه !!!!                      باید از این هم بد تر باشم چرا که از کسی که هیچ توقعی نداشتم خنجر خوردم ...... برای چه نمی دانم! ولی هر جا که هستی خوش باشی ...... شاید هم من دوست نابابی برات بودم و الان باید طرد بشم !!! من هیچ توقعی ندارم ولی خیلی دوست دارم بدونم برای چه ؟ حتما دلیل قانع کننده ای برای خودت داری؟

من از شما می خواهم که من رو راهنمایی کنین شما که همیشه هوای منو داشتین الان هم میدونم که منو تنها نمی ذارین و منو راهنمایی میکنین..........   mer30 از همه 


.... تنها در باغ .....


هرگونه انتقادی در رابطه با وب لاگ و یا موضوعات و متن و قالب پذیرفته می شود  . پیشنهاد شما باعث هر چه بهتر شدن وب لاگ تنهایی های خودتان است... شما که هر آن به دنبال جایی برای خالی کردن احساسات خود هستید .... در این زمینه کوتاهی نفرمایید.

یکی از دوستان لطف کرده بودن و پیشنهاد داده بودند برای برداشتن این کد جاوا . از ایشان http://mikhambatobasham.blogfa.com/ بسیار تشکر میکنم و مشکلی که الان هست اینه که من برای برداشتن این کد دچار مشکل شدم و نمی دونم چه جوری میشه این کد رو برداشت اگه منو راهنمایی کنین بسیار سپاسگذار میشم

دوستان عزیز میتونن اگه مطلب و متن زیبایی داشتن آنها را برای من میل کنند و با نام خودشون توی وبلاگ نوشته بشه .

 


 

 

 

+ نوشته شده در 84/02/28ساعت 6:34 توسط قاسم |
 

کلاس روزگار....

در كلاس روزگار درسهاي گونه گونه هست درس دست يافتن به آب و نان درس زيستن كنار اين و آن درس مهر درس قهر درس آشنا شدن درس با سرشت غم زهم جدا شدن در ميان اين معلمان و درسها در ميان نمره هاي صفر و نمره هاي بيست يك معلم بزرگ نيز در تمام لحظه ها تمام عمر در كلاس هست و در كلاس نيست نام اوست مرگ وآنچه را كه درس مي دهد ....زندگي است فريدون مشيري شاعري كه شعراش پر از احساس و عشق
+ نوشته شده در 84/02/23ساعت 1:32 توسط قاسم |
 

قاصدک

 

قاصدك !هان چه خبر آوردي؟

از كجا،وز كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي ،اما ،اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري نه زديار و دياري- باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

.برو آنجا كه ترا منتظرند

!قاصدك

.در دل من همه كورند و كرند

.دست بردار از اين در وطن خويش غريب

،قاصد،تجربه هاي همه تلخ

با دلم مي گويد

كه دروغي تو دروغ

.كه فريبي تو، فريب

!قاصدك!هان،ولي...آخر...اي واي

راستي آيا رفتي با باد؟

!...با توام،آي!كجارفتي؟آي

راستي آيا جائي خبري هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمي ،جايي؟

در اجاقي ـطمع شعله نمي بندم ـ خردك شرري هست هنوز؟

!قاصدك

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند

+ نوشته شده در 84/02/17ساعت 19:46 توسط قاسم |
 

وقتي بزرگ مي شوي...

 

 

 

 

 

وقتي بزرگ مي شي ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آواز نقره اي مي خوانند دست تكان بدي. خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان برنگشته . فكر مي كني آبرويت مي رود اگر يك روز مردم ـ همان هايي كه خيلي بزرگ شده اند ـ دلشوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند. وقتي بزرگ مي شي ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد در نيايد حتي دلت نمي خواهد پشت كوه ها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني. ديگر براي آسمان كه دلش گرفته است دعا نمي كني . حتي آرزو نمي كني كاش قدت ميرسيد و اشك هاي آسمان را پاك مي كردي. وقتي برزگ مي شي قدت كوتاه مي شه اسمان بالا ميره و تو ديگر دستت به ابرها نمي رسه و برايت مهم نيست كه توي كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند. آن ها آن قدر مي دوند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ـ هم بازي قديم توـ آن قدر كم رنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني. وقتي بزرگ مي شي دور قلبت سيم خاردار مي كشي و تمام پروانه ها را بيرون مي كني و همراه ديگر بزرگترها درمراسم تدفين درخت ها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني. ولي يك روز يادت مي افتد كه تو سال هاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي آن روز ديگر خيلي دير است .فرداي آن روز تو را به خاك مي دهند....و مي گويند: خيلي بزرگ شده بود!

بر گرفته از كتاب از روي سادگي

 

+ نوشته شده در 84/02/16ساعت 17:53 توسط قاسم |
 

مرغ ......

 

 

با سلام خدمت کلیه دوستان

از تمامی شما ها که از وبلاگ بازدید کرده اید تشکر می کنم واقعا که من رو با گذاشتن نظرات خودتون شرمنده کردین امیدوارم بتونم یه جور جبران کنم.

یه معذرتخواهی هم بابت این که نتونستم تو این یکی دو هفته آپدیت کنم به شما ها بدهکارم که امیدوارم من رو ببخشین انشاالله که از این دفعه به بعد سر موقع آپدیت میکنم و دیگه تکرار نمیشه....!!!

هرگونه نقد و پیشنهاد و نقطه نظر را با دل و جون می خریم چون همین هاست که باعث جذاب شدن وبلاگ میشه امیدوارم که منو کمک کنین    بازم ممنونم.

این دفعه یه شعر دارم براتون امیدوارم که بپسندین:

 

 

من مرغ کور جنگل شب بودم

باد غریب، محرم رازم بود

چون بار شب بروی پرم می ریخت

تنها به خواب مرگ، نیازم بود

هرگز زلابلای هزاران برگ

بر من نمی شکفت گل خورشید

هرگز گلابدان بلور ماه

بر من گلاب ن.ور نمی پاشید

 

من مرغ کور جنگل شب بودم

برق ستارگان شب از من دور

در چسم من که پرده ظمت داشت

فانوس دست رهگذران، بی نور

 

من مرغ کور جنگل شب بودم

در قلب من همیشه زمستان بود

رنگ خزان و سایه تابسستان

در پیش چشم من همه یکسان بود

 

می سوختم همچو هیزم تر در خویش

 دودم به چشم بی هنرم میرفت

چون آتش غرو فرو می مرد

تنها، سرم به زیر پرم میرفت

 

یکشب که باد، سم به زمین می کوفت

وز یال او شراره فرو می ریخت

یک شب که از خروش هزاران رعد

گویی که سنگپاره فرو می ریخت:

 

از لابلای توده تاریکی

دستی درئن لانه من لغزید

وز ارزه ای که در تن من افکند

بنیاد آشیانه من لرزید

 

یکدم، فشار گرم سر انگشتش

چون شعله ، بالهای مرا سوزاند

چون پنجه اش بروی تنم لغزید

قلب من از تلاش تپیدن ماند

 

غافل که در سپیده دم این دست

خورشید بود و گرمی آتش

با سرمه ای دو چشم مرا واکرد

این دست را خیال نوازش بود

زان پس، شبان تیره بی مهتاب

منقار غم به خاک نمالیدم

چون نور آرزو به دلم تابید

در آرزوی صبح، ننالیدم

 

این دست گرم، دست تو بود ای عشق!

دست تو بود و آتش جاویدت

من مرغ کور جنگل شب بودم

بینا شدم به سرمایه خورشیدت

+ نوشته شده در 84/02/12ساعت 17:41 توسط قاسم |