تبليغاتX
blogers
××× تنها در باغ ×××

 

 

 

 

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

 

بین ما فقط حمید بود که دانشجو بود یه شب لب خونه محمد وایساده بودم که دیدیم حمید از دانشگاه داره بر میگرده با اون کیف سامسونت وتیپ دانشجوییش ... حمید که اومد گفتیم بریم سوپری محل و یه چیزی بخوریم که حمید گفت نه من همین الان چیم و کیبس خوردم

 

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

 

+ نوشته شده در 84/01/27ساعت 15:41 توسط قاسم |
 

دلم ...... میخواهد

دلم ...... میخواهد

از راز درون بسیار کسان باخبرم اما هنوز خبر ندارم که خود کیستم چشم من همسایه است که زیاد از آنچه باید ، به من نزدیک است. بدین جهت خود را نمیتواند بیند!! چقدر دلم میخواست اندکی خود را از خویشتن دور نگه دارم تا در چهره خویش بهتر نگاه کنم اما نمی خواهم بدان دوری بروم دشمن من از من فاصله دارد زیرا حتی نزدیک ترین دوستان من نیز زیاده از حد از من دورند دلم میخواهد فاصله ای میان دوست و دشمن داشته باشم تا فقط آنچه را که باید از خودم ببینم در چهره خویش بنگرم حالا فهمیدید دیم چه میخواهد؟
+ نوشته شده در 84/01/26ساعت 4:12 توسط قاسم |
 

 

زندگي

ميزي براي كار

كاري براي تخت

تختي براي خواب

خوابي براي مرگ

مرگي براي ياد

يادي براي سنگ

اين بود زندگي

.../..

 

قاصدك !هان چه خبر آوردي؟

از كجا،وز كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي ،اما ،اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري نه زديار و دياري- باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

.برو آنجا كه ترا منتظرند

!قاصدك

.در دل من همه كورند و كرند

.دست بردار از اين در وطن خويش غريب

،قاصد،تجربه هاي همه تلخ

با دلم مي گويد

كه دروغي تو دروغ

.كه فريبي تو، فريب

!قاصدك!هان،ولي...آخر...اي واي

راستي آيا رفتي با باد؟

!...با توام،آي!كجارفتي؟آي

راستي آيا جائي خبري هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمي ،جايي؟

در اجاقي ـطمع شعله نمي بندم ـ خردك شرري هست هنوز؟

!قاصدك

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند

+ نوشته شده در 84/01/26ساعت 2:41 توسط قاسم |
 

به امید آنکه لحظات سبز زندگی رو با با قرمز قاطی نکنیم

 

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

بخشید من از آقا فاکتور گرفتم

 

یه شب با دوستان توی بلوار نزدیک خونمون داشتیم فوتبال بازی میکردیم (جای همه دوستان خالی اگه خواستین شما هم میتون شب جمعه ها بیاین ) که توی بازی دعوا بالا میگیره و همین آسید علی با حمید آقا سر فوتبال بحث میکنن ...درهمین حین که بحث بود حمید ، آسید علی رو تهدید میکنه و آسید علی در جواب میگه : برو کنار وگرنه میزنم دماغت مثل اردک بره تو...

 

 

 

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

+ نوشته شده در 84/01/24ساعت 22:4 توسط قاسم |
 

دنیا

 

افق تاريك

دنيا تنگ

نوميدي توانفرساست

مي دانم

وليكن ره سپردن در سياهي

رو به سوي روشني زيباست

مي داني؟

به شوق نور در طلمت قدم بردار

به اين غمهاي جان آزار دل مسپار

كهت مرغان گلستان زاد

ـ كه سرشارند از آواز آزادي ـ

نمي دانند هرگز لذت و ذوق رهايي را

و رعنايان تن در نور پرورده

نمي دانند در پايان تاريكي شكوه روشنايي را!

+ نوشته شده در 84/01/23ساعت 15:2 توسط قاسم |
 

+ نوشته شده در 84/01/23ساعت 15:1 توسط قاسم |
 

آقا محسن: یک سال از من بزرگتر است و ریرش سفید محسوب میشه و همچنین بچه خوشگل بین ما. حدود دو سال پیش با ایشون آشنا شدم که جز یکی از همسایه های خوب ما نیز به حساب می آیند . ایشون یک شخصیت جالبی دارند سوتی نمی دهند اگه هم سوتی بده یه سوتی توپ میده .  

 

بریم سراغ حمید آقا :یه سالی باید از من کوچکتر باشه . در دوره راهنمایی با هم سلام علیک داشتیم ولی در سال 2 و 3 دبیرستان بیشتر باهم آشنا شدیم تا آنجا که ....حمید جان کتابخانه رو به یاد میاری (انشا اله قضیه کتابخانه رو هم میگم) به هر حال خاطرات خصوصی زیادی با هم داریم .

 

بریم سراغ محمد آقا: من از ایشون بزرگترم یکی از بهترینهاست بچه بی سر و صداییه ولی اگه صداش در بیاد  به همه چیز گند میزنه (سابقه زیادی باهم داریم البته در زمینه رفاقت ) امیدوارم که هیچ وقت شب سیاهش سفید نشه و من نتونم روز برفی اش رو ذغالی کنم .... .

با ایشون در دوره راهنمایی با گروه شکیلا آشنا شدم (البته پاکاک هرگز ....) خیلی با هم رقابت داشتیم که البته سرش به سنگ خورد . و تا الا ن نیز این دوستی ادامه داره انشااله اگه با این جملات ناراحت نشده باشه!!!.

 

داشتم آسید علی رو فراموش میکردم

 

نام : آسید علی   فامیلی : محفوظ    ایشان عاشق پیشه هستند و بسیار بسیار آدم توپری هستند. بچه خوبیه خوره سی دی ..خیلی آدم خر خونیه (نه اینکه اونا نباشنا !!) اند تیپه با ماشین هم که از کنارمون رد میشه برامون بوق میزنه

 

خوب از اینها که بگذریم میرسیم به اونجا که نباید آبروی دوستانتان را بریزین این کارا خوب نیست ولی گاهی اوقات یک سری مسایلی با توجه به شرایط زمان و مکان رخ میده ( که البته باید بعضی از اونها رو سانسور کرد و هوای دوستمون رو داشته باشیم ) که بد نیست ...( گفتم بد نیست نه اینکه همیشه اون رو براش دست بگیر) ...گاهی اوقات برای سرگرمی و شوخی و مزاح (البته باید تعادل رو رعایت کرد ) اونها رو برای دوستان بگی تا ساعاتی (ابته دقایقی) رو با دوستان با خاطرات گذشته و حال ، حال کنیم. ببخسید که داخل پرانتزی ها بیشتز از متن اصلی شد (باید توجه داشت همین داخل پرانتزی هاست که زندگی ماروشاد میکنه و باعث به وجود آمدن خاطرات خوش و تلخ میکنه ...پس همیشه در داخل پرانتز باشین تالحظات خوشی داشته باشین)

توجه داشته باشین که من روی دوستم خیلی تعصب دارما!!!

 

به امید آنکه لحظات سبز زندگی رو با با قرمز قاطی نکنیم

 

+ نوشته شده در 84/01/20ساعت 12:39 توسط قاسم |
 

با شما

با سلام خدمت دوستان عزیز اینجانب تصمیم دارم تا اتفاقاتی را که در طول زندگی جوانی و حوادث خوش وتلخی را که برایمان اتفاق افتاده برای شما تعریف کنم تا شما عزیزان هم از لطیف الطوایف ما مستفیذ شوید.

اینجانب به همراه دوستان عزیزم : (به ترتیب سن) آقا محسن ، محمد ، حمید ، و آسید علی در خدمت شما هستیم با یک سری از سوتی ها و خاطراتی که برایمان رخ داده از شما دوستان نیز خواهش میکنیم که اگه مطلب جالبی دارین که رای خودتان یا دوستانتان رخ داده برایماان بفرستید تا به اسم خودتان درهمین وبلاگ عنوان شود وبقیه دوستان نیز بتوانند با خواندن خاطرات شما شاد شوند و لذت برند.

 جالب است تا در رابطه با نحوه آشنایی من با این دوستان را بدانید و در آینده نیز شما از شخصیتهای ما آگاهی داشته باشید. باز هم پیشاپیش از تمامی دوستان درخخواست کمک و همکاری میکنیم .

با تشکر

 

+ نوشته شده در 84/01/20ساعت 12:34 توسط قاسم |
 

سلام من گفتم:

وبلاگی برای جوانانی که ازهمه چیز خسته شده اند ولی ما به آنها طرز درست زندگی کردن را میدهیم

خوب:

شما چی به ما میدین

+ نوشته شده در 84/01/20ساعت 10:28 توسط قاسم |
 

سلام به همه دوستان

این اولین ن.شته های من میباشد امیدوارم که من را همراهی کنید

هرچه میخواهد دل تنگت بگو

وبلاگی برای جوانانی که ازهمه چیز خسته شده اند ولی ما به آنها یاد میدهیم که چگونه از زندگی لذت ببرند

 

+ نوشته شده در 84/01/18ساعت 23:49 توسط قاسم |